ايران در سوگ بم گريست

[برگرفته از سايت نبوي آن لاين]<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

ساعت پنج و نيم صبح. پسرک خفته است. کمی آنسوتر خواهر کوچکش از اين پهلو به آن پهلومی غلطد. مادر نيمه خواب و نيمه بيدار پلک می زند، چشمش بر ساعت می لغزد و آنگاهنگاه به سقف کهنه خانه می کند. پدر خسته تر از آن است که حتی تکانی بخورد. مادرچشمها را می بندد. چهار ديوار خانه، خسته از تحمل سقفی کهنه، سالهاست که ايستادهاند و هر روز به زنان و مردانی نگاه کرده اند که به اميد چيزهای کوچکی دنيای کوچکشان را ادامه داده اند و صبح را به شب رسانده اند و شب را تا صبح آرام خفته اند. ديوارهای خانه به خاطر می آورند که ديروز مادر نگران بود که چرا پسرک درسش را نمیخواند. با او حرف نزده بود و پسرک که تاب بی اعتنايی مادر را نمی آورد خودش را بهپای مادر ماليده بود و از او چشمان مهربانش را طلب کرده بود. مادر تنبيهش کرده بودو پسرک گرسنه خفته بود. مادر دوباره چشم باز کرد. چرا با پسرک دعوا کرده بود؟ديوارهای خانه نگاهش کردند. از جايش بلند شد، ليوانی آب از پارچ بالای سرش خورد ونگاهی به چهره پسرک کرد و لحاف را روی بدنش کشيد، پسرک آرام خفته بود. ديوارهایخانه اينها را می ديدند و مادر بزرگ را به خاطر می آوردند و مادر مادربزرگ را بخاطرمی آوردند. زن خيره به ديوار نگاه کرد و بعد... چشمهايش را بست. ديوار خيره ماند. ديوار پير بود، پير شده بود، پير و خسته. حالا ديگر مادر چشمانش را بسته بود و فقطصدای خانه را که در تنفس منظم و آرام پدر و فرزندانش خلاصه می شد، می شنيد. مادر بهخودش قول داد که فردا برای پسرک لقمه بگيرد و با او مهربان باشد....
...
و بعد،ديوار پير بود که تنش لرزيد، فرش کهنه خانه تکان آرامی را حس کرد، سگهای کوچه صداکردند، گوش های سگها صدای زمين را خوب می شنيدند. صدای تنوره ديو را، ديوار که تکانخورد باورش نمی شد، هميشه محکم و استوار ايستاده بود، اما حالا چيزی آشفته اش میکرد، ديو تنوره کشيد، زمين بی قرار شد، ديوار گويی که قطعه چوبی کوچک است، دستیبزرگ و بی رحم تکانش داد. دستی ناشناس که ديوارهای خانه نمی شناختندش تکانش دادند،صد سال بود که عمر کرده بود و چنين چيزی را به خاطر نمی آورد..... و بعد، تنوره ديوتندتر شد. زمين چون گهواره نوزادی تاب برداشت، تکان خورد. مادر که نيمه خواب بودناگاه چشم باز کرد و خيره به ديوارها ماند که تکان می خوردند. ديوارها شرمگينانهچشم از زن برگرداندند. زن خواست مرد را صدا کند. خواست بگويد زلزله... اما آب دهانشخشکيده بود. کلمات را فراموش کرده بود. خواست دخترک را بغل کند، اما پسرک چه میشود؟ با مردش چه کند؟ همه اين چيزها به سرعت اتفاق افتاد، زن حتی نتوانست فريادش رابه کلمه درآورد.... و يکباره ديو آمد، ديوارها شرمگين از دستان پدربزرگی که ساختهبودندشان، لرزيدند. زن ديوار را ديد که داشت به چشمهايش هجوم می آورد. مرد لحظه ایاز خواب پريد. آخرين لحظه...ديوار چشمهای زن را پر کرد و زن يکباره هزار هزار ستارهرا ديد که روشن شدند و گرمايی شديد را در تمام تنش حس کرد و داشت فکر می کرد که کاشپسرک گرسنه.....
صدای سگها شهر را آرام نمی گذاشتند. بوی خاک و صدای شيون وتصوير چشمان بهت زده مردمانی که ديوارها و سقف خانه شان جوان تر بود و از آوار خانهها گريخته بودند، شهر را پر کرده بود. زنده ها نام مردگان شان را فرياد می کردند. وضجه بود و مويه بود و هق هق آدمها بود که لابلای گرد و خاک گم می شد و گم می شد وگم می شد... صدای شيون و بوی خاک و لرزش بی رحم زمين تا دهها کيلومتر آنسوتر راتکان داد. صدا خبری شد و از سيم ها گذشت و کلمه شد، و چشمانی بهت زده کلمه ها را میخواندند. خبر در تمام جهان پيچيد. باز هم نام کشور ما با مصيبت بلند آوازه شد. خبرچنين می گفت: هزاران نفر در زلزله بم کشته شدند و دهها هزار نفر زخمی شدند... ماباز هم در تيتر اول خبرهای جهان قرار گرفتيم. با هزاران جسد و با شيون فرزندانی کهمادرشان زير خاک جامانده بود و با هزاران تن که از شهر می گريختند تا زخم هاي جسم وروح شان را درمان کنند... اجسادمان تيتر اول خبرها شدند.

 

 

سید ابراهیم نبوی

 

/ 6 نظر / 8 بازدید
sahar

سلام... چطوری رفيق... از وقتی خبر زلزله رو شنيدم همش به اين فکر ميکنم که بيچاره اون دلايی که زير آوار موندن و بهم نرسيدن... اما خوب اون بالا تو آسمون بهم ميرسن... اين خدا سنگ تموم گذاشته زلزله/بارون /برف/سرما... آخه کی خدارو اذيت کرده که اين همه دلش گرفته... خداجون تو ببخش بسته ديگه... درد فراوان بر اين همه احساس پاک تو باد.. فعلا بابای.

نازنین

اوایل مطلب داشتم از تعجب پس می افتادم که تو قلم به این قوی داری و ما نمی دونستیم اصلا باورم نمیشد تا اینکه اخر مطلب دیدم نوشته سید ابراهیم نبوی به خودم گفتم که نه بابا اینکاره نیستی ........مططلب بسیار قشنگ و تعثیر گزاری بود ..تا بعد یا علی

faryane

تاثير نه تعثير(چشمک)

بهار

سلام ... خيلی وقته بهم سر نزديا ... خيلی قشنگ نوشتی نويد ... روانشان شاد و نامشان در سرزمين کهن ما جاودان باد ... بهاری باشی

بهار

نويد شنيدی رئيس جمهور زلزله رو فاجعهء ملی خوانده؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Hamid Roshangar

ba salam o tashakkor kalomeye eshgh ra kheyli shaerane tabir kardid. mamnoonam